الهه ی محبت
باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از ان کیست (کوروش کبیر)
|
|
|
نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/10/09 توسط مریم
|
نه زندگی آنقدر شیرین و نه مرگ آنقدر تلخ است که تو شرافت
خود را بدان بفروشی
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1390/12/23 توسط مریم
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/12/15 توسط مریم
|
سلام .نمیدونم از وقتی که این وبلاگ رو ساختم تا حالا چقدر مطالبم برای مخاطب هام تاثیر مثبتی داشته رو زندگیش شاید اصلا تاثیر منفیی هم داشته بوده خلاصه کلام اینکه اگر تاثیر مثبتی داشت خوشحالم و اگر حرفی زدم که باعث ناراحتی شما شد یا باعث اتفاق بدی توی زندگیتون شد به بزرگی خودتون ببخشید . نمیدونم چقدر مخاطب داره وبلاگم کسایی که میان و نظر میدن و کسایی که نظر هم نمیدن خواستم بگم همتون دوستای من هستین فرقی هم با دوستای صمیمی من ندارید من با خوشحالی افراد اطرافم واقعا خوشحال میشم و با ناراحتیشون واقعا ناراحت وقتی توی خیابون میبینم یه بچه بغل مادرشه حتی چندین بار شده تند راه برم و خودمو به بچه برسونم تا با بچه حرف بزنم و بخندونمش و یا گاهی با یه لبخند آدمای اطرافمو شاد کنم . نمیخوام از خود تعریف باشه اما بدترین بیماری دنیا که همه دارن ازش زجر میکشن انسانیت هست خیلیا خدا رو از توی زندگیشون حذف کردن و این باعث شده که همش سردرگم باشن خیلیا انسانیت رو فراموش کردن و باعث شده بقیه رو بد بدونن خیلیا محبت و علاقه و مهربونی رو کم کم با مشکلات تو زندگیشون فراموش کردن یا کم رنگ تر شده نه ادعای روشن فکری میکنم نه میگم خیلی میدونم در حد تجربیاتم دارم حرف میزنم: دوست خوبم چند سال از عمرت گذشته ؟ چند دقیقه بشین با خودت و وجدان خودت و خدای خودت چرتکه بنداز ببین زندگیت چی کم داره قسم میخورم اگه خدا رو تو زندگیت واقعا درک کنی انگار هیچی کم نداری مگه ما چند سال زنده ایم ؟ توقع داری که دیگران فرهنگ داشته باشن ؟ توقع داری بهت اهمیت بدن ؟ توقع داری بهت محبت کنن ؟ و .... اول با خودت رو راست باش اول با خودت یک رنگ باش حتی اگه یکی بد ترین انسان روی زمین باشه به خودت اجازه نده که اونو بهتر وبرتر بدونی از خودت شاید اون یه کاری کرده که وجدانش با خدای خودش آسوده تره از تو هست و اینکه ببخش . بخشنده باش . از ته دلت ببخش مهربون باش به اندازه دنیا به اندازه دریا به اندازه خورشید اگر حرفام تند بود به بزرگی خودتون ببخشید خواستم به عنوان یه دوست حرفامو بگم شاید دیگه نیام وبلاگمو آپ کنم اما واقعا دلم تنگ میشه برای شما برای وبلاگم برای محیطی که باعث میشد خوشحال بشم گریه کنم ستایش کنم و .... همیشه آخر حرفا کلی حرفای ناگفته هست . حرفمو با یه متن تموم میکنم : من گاهی از یادت غافل شدم............
به یادتونم و دوستون دارم . مواظب خودتون باشید . دعام پشت سرتون . خدانگهدار
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/12/11 توسط مریم
|
مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدیست بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من می چرخید به خیالش قندم ای دو صد نور به قبرش بارد مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد . آن مگس را کشتم.... حسین پناهی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/12/01 توسط مریم
|
آورده اند که فقیهی از اهالی خراسان به بغداد آمد. هارون الرشید او را به دارالخلافه طلبید و مقدمش را گرامی داشت و نزد خود نشانید. در این هنگام بهلول وارد شده خلیفه او را امر به جلوس نمود. فقیه سراپای بهلول را بر انداز کرد و چون ظاهر پریشان او را دید خطاب به خلیفه گفت : _ در حیرتم از خلیفه که مردمان عادی را این اندازه محبت می کند. بهلول که متوجه کنایه او شده بود با تغیر گفت : _ به علم ناقص خود غره مشو و به ظاهر من نگاه مکن. حاضرم با تو مباحثه نموده به خلیفه ثابت کنم که هیچ نمیدانی. فقیه گفت : شنیده ام که تو دیوانه ای و مرا با دیوانگان کاری نیست. _ من به دیوانگی خویش اقرار دارم ولی تو که آیا به نادانی خود معترفی؟ اگر به علم خود یقین داری چرا مباحثه نمی کنی؟ هارون خطاب به فقیه گفت : _ چه ضرر دارد که مسائلی از بهلول بپرسی؟ فقیه گفت: به یک شرط می پذیرم . من معمایی مطرح می کنم اگر بهلول پاسخ صحیح داد هزار دینار زر سرخ به او میدهم ولی اگر عاجز ماند باید هزار دینار مرا دهد. بهلول گفت : من از مال دنیا چیزی ندارم ولی حاضرم چنانچه پاسخ معمای تو را دادم زر از تو بگیرم و به مستحقان و بیینوایان دهم و اگر در جواب عاجز ماندم در اختیار تو قرر گرفته همچون غلامی برایت کار کنم شرط پذیرفته شد و فقیه معمایش را مطرح کرد : زنی با شوهر شرعی خود در خانه نشسته در همین خانه یک نفر به نماز ایستاده و دیگری روزه دارد . در این حال مردی از خارج وارد می شود که به محض ورود او آن زن و شوهر بر یکدیگر حرام می شوند و آنکه نماز میخواند نمازش باطل می شود و آنکه روزه دارد روزه اش باطل میشود ؛ آیا میتوانی بگویی که این مرد که بود ؟ بهلول بی درنگ پاسخ داد : کسی که وارد می شود شوهر سابق این زن بوده که به سفر رفته و چون سفرش به طول انجامیده پنداشتند که مرده است . پس از آن زن با اجازه ی حاکم شرع با مردی که اینک کنارش نشسته ازدواج کرده و به دو نفر پول داده که برای شوهر مرده اش نماز بخوانند و روزه بگیرند در این هنگام که شوهر قبلی وارد می شود شوهر فعلی بر زن حرام میگردد و آن دو نیز که برای میت نماز و روزه داشته اند ؛ نماز و روزه شان باطل می شود خلیفه و اهل مجلس بر بهلول آفرین گفتند . آنگاه بهلول گفت : _ اکنون نوبت من است که سوال کنم فقیه گفت : _بپرس بهلول گفت : _ خمره ای پر از شیره و خمره ای پر از سرکه داریم میخواهیم سرکنگبینی درست کنیم ، ظرفی از سرکه و ظرفی از شیره بر میداریم و این دو را در یک ظرف خالی می کنیم . ناگهان متوجه میشویم که موشی در این محلول است . چگونه میتوان تشخیص داد که موش مرده در خمره شیره بوده یا در خمره ی سرکه ؟ فقیه به اندیشه فرو رفت ولی از حل معما عاجز ماند . خلیفه از بهلول تقاضا کرد که خود پاسخ معما را بگوید بهلول گفت : _ اگر این مرد به نادانی خود اقرار کند ؛ معما را جواب میدهم . آن فقیه به ناچار اقرار نمود و بهلول گفت: _ باید موش مرده را برداشته در آب بشوئیم پس از آنکه بدنش از سرکه و شیره پاک شد شکمش را بشکافیم اگر در شکم او سرکه باشد معلوم است که در خمره ی سرکه افتاده و اگر در شکمش شیره باشد ؛ در خمره ی شیره افتاده هارون و مجلسیان بر بهلول آفرین گفتند و بهلول هزار دینار زر از آن فقیه گرفت و بین فقرای بغداد تقسیم کرد.
روزی هارون الرشید از قبرستان می گذشت . بهلول را بنا به عادت معهود در قبرستان دید . پرسید : _ چه میکنی ؟ گفت : _ به دیدن اشخاصی آمده ام که نه غیبت مردم را می کنند ،نه از من توقعی دارند و نه مرا آزار میدهند. هارون گفت : آیا میتوانی از قیامت و صراط و سوال و جواب آن دنیا مرا خبر دهی ؟ بهلول گفت : _ آری ، بگو در همینجا آتش بیفروزند و تابه ای بر آتش نهند تا خوب سرخ شود. به فرمان خلیفه ، چنانکه بهلول گفته بود غلامان انجام دادند آنگاه بهلول گفت : _ من با پای برهنه بر روی تابه می ایستم و خود را معرفی می کنم و آنچه کرده ام ، گفته ام و پوشیده ام بیان می کنم . تو نیز پس از من چنین کن . پس بهلول با پای برهنه بر تابه داغ ایستاد و گفت : _ بهلول و خرقه و نان جو و سرکه و بدون اینکه پایش بسوزد بی درنگ پائین آمد . آنگاه نوبت هارون رسید ، اما چون خواست القاب خود را ذکر کند ، بواسطه طول کلام و وقت طولانی ، پایش بسوخت و بیفتاد . بهلول گفت : _ سوال و جواب قیامت نیز به همین طریق است . آنانکه در این جهان درویش بودند و از تجملات دنیوی بهره ای نداشتند آسوده می گذرند و آنانکه پای بند تجملات بودند به مشکلات گرفتار می آیند .
نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/11/22 توسط مریم
|
خدا جونم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/11/13 توسط مریم
|
وقتی ته دست پول دکته ؛ شه فقیری ره یاد نکن
پتوی گلبافت سر کشنی ؛ لمه گلی ره یاد نکن زبون فارسی یاد بیتی ؛ مازرونی ره یاد نکن کفش کلاس دار پوشنی ؛ لینگ تلی ره یاد نکن غذای شهری بخردی ؛ لوه لاقالی ره یاد نکن دوست و رفیق جدید بیتی ؛ رفیق قدیمی ره یاد نکن ( این پست به زبان مازنی نوشته شده ) نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/11/08 توسط مریم
|
آنچه میخوانی نوشته ای دلپذیر است اما کوتاه ؛ از آن بهره مند گرد !
گفتاری است که دلای لاما بر آن بود برای سال 2006 بیان دارد تنها چیزی که از تو تسانده می شود لحظاتی است برای خواندن و اندیشیدن به آنچه خوانده ای. 1 _ بر این باور باش که عشق و دستاورد های عظیم در بر گیرنده مخاطرات بزرگ است . 2 _ آنگاه که می بازی ؛ از باختنت درس بگیر . 3 _ سه اصل را دنبال کن : * محترم داشتن خود *محترم داشتن دیگران *جوابگو بودن در قبال تمام کنش های خود 4 _ به یاد داشته باش ؛ دست نیافتن به آنچه می خواهی گاهی از اقبال بیدار تو سرچشمه میگیرد . 5 _ قواعد را فراگیر تا به چگونگی شکستن آن ها به گونه ای شایسته ؛ آگاه باشی. 6 _ نگذار ستیزه ای خرد بر ارتباطی پرقدرت ؛ خللی وارد سازد. 7 _ هر گاه به اشتباه خویش پی بردی ؛ بی درنگ گامهایی برای اصلاح آن بردار . 8 _ هر روز مجالی را صرف خلوت کردن کن . 9 _ آغوشت را به سوی دگرگونی بگشای ؛ اما از ارزش های خود دست بر ندار. 10 _ به یاد داشته باش خاموشی گاهی بهترین پاسخ است . 11 _ نیکو و آبرومند زندگی کن ، آنگاه به وقت سالخوردگی هنگامی که به گذشته بیندیشی از زندگی ات دیگر بار لذت خواهی برد . 12 _ فضای عشق در خانه تو بنیادی است برای زندگی ات . 13 _در ناسازگاری ها با افراد مورد علاقه ات تنها به وضعیت فعلی بپرداز گذشته را بزرگ نکن. 14 _ دانش خود را تسهیم کن به طریقی برای دستیابی به جاودانگی است. 15 _ با زمین مهربان باش 16 _ سالی یکبار به جایی برو که پیش تر هرگز در آن جا نبوده ای. 17 _ به یاد داشته باش ، بهترین رابطه ؛رابطه ای است که عشقتان به یکدیگر بر نیازتان به یکدیگر فزونی یابد. 18 _ کامیابی خود را به داوری بنشین ؛ از آن طریق که بدانی چه واگذارده ای تا کامیابی را بدست آورده ای . 19 _ به عشق و آشپزی با گذاردن بی پروار دست یاب. نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/11/06 توسط مریم
|
دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم، آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که : خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1390/11/03 توسط مریم
|
خودم اینجا اما روحم اونجاست دفعه پیش که اومدم ؛ تو حیاط حرمت یه گوشه حیاط نشسته بودم و داشتم تو دلم حرف میزدم باهات دیدم یه کبوتر نسشته رو پنجره ای که رو به ضریح هست داشت ضریح رو میدید کاش الان جای اون کبوتر بودم نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1390/10/29 توسط مریم
|
هوا گرفته بود باران میبارید ؛ کودکی آهسته گفت : خدایا گریه نکن درست میشه !
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1390/10/28 توسط مریم
|
دیروز از هر چه بود گذشتیم امروز از هر بودن گذشتیم !
آنجا پشت خاکریز بودیم و اینجا درپناه میز! دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود ! جبهه بوی ایمان میداد و اینجا ایمانمان بو می دهد ! آنجا درب اتاقمان می نوشتیم یا حسین فرماندهی از آن توست الان می نویسیم بدون هماهنگی وارد نشوید! الهی نصیرمان باش تا بصیر گردیم ؛ بصیرمان کن تا از مسیر برنگردیم . نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1390/10/25 توسط مریم
|
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ سالهاى وارد
قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ۵٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣۵ سنت پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریهاش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود نوشته شده در تاريخ شنبه 1390/10/24 توسط مریم
|
به نگاه آفتاب مشکوکم چرا که روزی بی رحما نه بر خورشید عالم تا ب خیره شده بود. از زلالی وصداقت آب بی زارم چرا که به شفافی نگاه عباس رحم نکرد. خدایا صبورا مهربانا چهل روز است که از عاشورا میگذرد قلب جها ن دیگر نای تپیدن ندارد. پس غیرت آسمان کجا رفته؟ در سکوت وهم انگیز خیال بغض دلم میشکند گریه امان نگاهم را بریده است. قلبم در سینه پرپر میزند و مظلومیت عباس و اقتدار علی اصغر را آه میکشد. خداوندا اینک باز اربعین حسین آمده است. باز عرق شرم پیشانی انسانیت را نمناک کرده است . باز بشر از وجود خویش خجالت زده میشود. و باز مثل همیشه امام رئوف و مهربان ما حسین بن علی نگاه بخشایشگر خویش را بر بشر میتاباند و بر حاجات ما آمین میگوید. امروز، روز خون گريستن دلها، و اشك ريختن ديده هاست. امروز، اربعين است ... يادآور شورِ عاشورايى حسين و حسينيان. و احياگر درسهاى عاشورا!
نوشته شده در تاريخ جمعه 1390/10/23 توسط مریم
|
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مودبانه گفت: ببخشید آقا! من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
ادامه مطلب... |
|